سعدى

157

بوستان ( فارسى )

چو خواهى كه نامت بماند بجاى * پسر را خردمندىآموز و راى 3230 چو فرهنگ و رايش « 1 » نباشد بسى * بميرى و از تو نماند كسى بسا روزگارا كه سختى برد * پسر چون پدر نازكش پرورد خردمند و پرهيزگارش برآر * گرش دوست دارى بنازش مدار بخردى درش زجر و تعليم كن * بنيك و بدش وعده و بيم كن نوآموز را ذكر و تحسين و زه * ز توبيخ و تهديد استاد به 3235 بياموز پرورده « 2 » را دسترنج * وگر دست دارى چو قارون بگنج مكن تكيه بر دستگاهى كه هست * كه باشد كه نعمت نماند بدست بپايان رسد كيسهء سيم و زر * نگردد تهى كيسهء پيشه‌ور چه دانى « 3 » كه گرديدن روزگار * بغربت بگرداندش « 4 » در ديار چو بر پيشه‌اى باشدش دسترس * كجا دست حاجت برد پيش كس 3240 ندانى كه سعدى مراد « 5 » از چه يافت * نه هامون نوشت و نه دريا شكافت بخردى بخورد از بزرگان قفا * خدا دادش اندر بزرگى صفا هر آن‌كس كه گردن بفرمان نهد * بسى برنيايد كه فرمان دهد هرآن طفل كو جور آموزگار * نبيند ، جفا بيند از روزگار پسر را نكو دار و راحت رسان * كه چشمش نماند بدست كسان 3245 هر آن‌كس كه فرزند را غم نخورد * دگر كس غمش خورد و بدنام كرد نگه‌دار از آميزگار « 6 » بدش * كه بدبخت و بىره كند چون خودش حكايت شبى دعوتى بود در كوى من * ز هر جنس مردم درو انجمن چو آواز مطرب « 7 » درآمد ز كوى * بگردون شد از عاشقان « 8 » هاى و هوى پريچهره‌اى « 9 » بود محبوب من * به دو گفتم اى لعبت خوب من

--> ( 1 ) . كه گر عقل و طبعش . ( 2 ) . فرزند . ( 3 ) . داند . ( 4 ) . مطابق است با همهء نسخه‌ها ولى ظاهرا « نگرداندش » مناسب‌تر است . ( 5 ) . محل . ( 6 ) . آموزگار . ( 7 ) . بربط . ( 8 ) . عارفان . ز ياران برآمد همى . ( 9 ) . پرىپيكرى .